درباره وبلاگ
آرشیو
آخرین پستها
پیوندها
پیوندهای روزانه
نویسندگان
ابر برچسبها
آمار وبلاگ

تا حالا دقت کردین همیشه بامیه زود
تموم میشه و زولبیا زیاد میاد؟
.تا حالا دقت کردین
جمله :
"با تمام احترامی
که واستون قائلم"
استارتی است برای تخریب
کردن طرف مقابل ؟
دقت کردین بهترین ایده
هارو برای دیگرون داریم و برای خودمون عملا هیچی؟!
تا حالا دقت کردین
راننده تاکسی هایی که بیشتر باهات گرم میگیرن و حرف میزنن ، کرایه بیشتری میگیرن و
تو هم روت نمیشه چیزی بگی؟
.دقت کردین لذتی که در
سر کشیدن پارچ هست در گرفتن حقوق ماهیانه نیست؟!
میگم تا حالا دقت کردین تو خونه یه سری وسایل هست که همیشه
همه جا میبینیشون ؟ اما خدا اون روز رو نیاره که بهشون
احتیاج پیدا کنی !!!
یعنی کلا از چرخه هستی
محو میشن !!!
دقت کردین هر معلمی که
میومد می گفت شما بدترین کلاسی بودین که تا حالا داشتم ؟
.دقت کردین که کنار هر
خونه اى یه سوپر مارکت بزرگ هست که معمولا اون چیز هایى رو که میخوای نداره ؟
.اصلا دقت کردین که
امکان نداره بخوای ظرفارو بشوری یه جایی از صورتت خارش نگیره ؟
.دقت کردین که اگه
بخوای خلبان بشی ، هزار جور مریضی داری ولی بخوای معافیت پزشکی بگیری ، سالمِ
سالمی ؟
.دقت کردین وقتی کسی تو
تاکسی کنار آدم روزنامه میگیره دستش ، مطلبش هرچی که باشه خوندنش تا سر حده مرگ
جالب میشه ؟
.دقت کردین اون کسی که
معدلش میشه ۱۲٫۰۱ از اونی که معدلش ۲۰ میشه خیلی بیشتر خوشحال میشه ؟
.دقت کردین شبایی که
فرداش باید زود از خواب پاشین با بدبختی خوابتون میبره ؟؟؟
.دقت کردین وقتی
میخواین یه چیز خراب رو به کسی نشون بدین از روز اولش هم بهتر کار میکنه ؟
.دقت کردین همیشه تو فیلما هروقت کسی تنها خونه هستو داره
فیلم ترسناک میبینه سریع بیرونو نشون میدن که داره بارون
میاد و رعد و برق میزنه ؟
دقت کردی هیچکس به سکوت
آدم نمیرسه همه منتظرن به فریاد آدم برسن ؟
.تا حالا دقت کردین سر
جلسه امتحان همه منتظرن یکی برگشو ببره تحویل بده تا بقیه برگشونو ببرن تحویل بدن !
تا حالا دقت کردین توی تاکسى اگه دقیقا جایى که میخواى
پیاده شى به راننده بگى،50 متر جلوتر وامیسته! ولى
اگه ۵۰ متر قبل از مقصد
بگى فورا ترمز میگیره !!
دقت کردی: تو صف پمپ
بنزین همیشه اون ردیفی که انتخاب میکنین دیرتر جلو میره و همه
ماشینایی که پشت سر شما بودن بنزین میزنن و میرن ولی شما همچنان تو
نوبتی....؟؟؟
تا حالا دقت کردین وقتی
مامان ها می خوان خونه رو جارو کنن انگار تموم گرد و خاک ها ی دنیا دقیقا اون
جاییه که شما نشستین ؟
نوبت
- روز و شب نشسته می لمبونه! چیزی برای ما باقی نمی ذاره. اگه حرفی هم بهش بزنی دنیا رو به هم می ریزه. این طوری ادامه بده، ما از گشنگی می میریم!
لاشخور جوان بعد از گفتن این جمله ها به چشم های لاشخور پیر زل زد. او حرف های لاشخور جوان را زیاد جدی نگرفت و در حالی که از روی شاخه می پرید، گفت:
- بده بخوره! چاق و چله شه! ما شیرهای زیادی را خورده ایم او را هم خواهیم خورد!
ناممکن
من نمی توانم باور کنم. فکر می کنم همه اش خواب می بینم. آخر چه طور ممکن است؟ مگر می شود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟! ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
- احمق! ما مرده ایم.
این نوشته از داخل یک کلاه پشمی بر سر مجسمه ای برنزی پیدا شد
مرد زندگی من!
مواظب خودت باش، زمستان سختی در پیش است. اگر طاقت نیاوردی خودت را به دیوانگی بزن تا تو را هم به تیمارستان بیاورند. مطمئن ام این جا به تو خوش می گذرد.
دوست تو دختر چشم آبی.
سفر
مرد ترجیح می داد رود باشد تا سنگ. یک روز طاقت از دست داد و فریاد زد:
- من از این جا می روم!
کسی نگفت نرو! راه افتاد و به موازات رود حرکت کرد.
می خواست به دریا برسد؛ به آبی بی کران. اما وقتی به دشت رسید هراسی وجودش را فرا گرفت. رود در زمین فرو می رفت.
آخرین ترور
پس از آنکه آخرین ترورش را انجام داد، تصمیم گرفت بقیه عمرش را با شرافت زندگی کند، اما وقتی خواست ماسک اش را درآورد با مشکل روبه رو شد. ماسک برای همیشه به صورت اش چسبیده بود.
آن ها نباید عاشق شوند
مردم به همکارش گفت:
من تو را دوست دارم!
دخترک پرسید:
از چی حرف می زنی؟
مرد جواب داد:
از عشق!
در درون دخترک، قطعه ای با صدای خفیف آژیر کشید. احساس خطر کرد و بی درنگ گفت:
این برنامه برای من تعریف نشده!
سپس، روی اش را برگرداند و رفت. مرد که به اشتباه خود پی برده بود، سعی کرد موضوع را با هیچ کس در میان نگذارد. بی چاره نمی دانست صدایش در اتاق کنترل ضبط شده است. چند روز بعد او را به کارخانه سازنده اش برگرداندند و آنتی ویروسی قوی در قلب اش نصب کردند.
هیچ
آنها در یک روز برفی از هم جدا شدند.
یکی به سمت شمال رفت.
دیگری به سمت جنوب.
برف رد پای آنها را پوشاند، طوری که انگار هرگز نبوده اند.
احمق! ما مرده ایم
داستانک های رسول یونان
به گزارش شیعه آنلاین به نقل از برنا، حجت الاسلام والمسلمین قرائتی در سلسله جلسات درسهایی از قرآن با عنوان «شیوههای تعلیم و تربیت» در قسمتی از صحبتهای خود گفت: به خانم میگوییم: فُکلت بیرون است، گناه است. تو بنده خدا هستی، به شکرانه اینکه خدا به تو نعمت داده، زیبا آفریده، این زیبایی را برای شوهرت بگذار. تو قیمتی هستی.
اینکه دست خودم نیست.
قبل از سوار شدن:
1- تا اونجا كه میتونید بدون بلیت سوار بشید. برا این كار پشت سر كسی كه بلیت داره بایستید و به طوری كه مأمور كنترل متوجه نشه تا در باز شد به اون طرف بپرید. اگر هم مأمور متوجه شد با داد و فریاد سریعا به طرف محل سوار شدن فرار كنید.
2- وقتی میخواهید بلیت بگیرید، لازم نیست توی صف بایستید. به اول صف برید و با گفتن ببخشید من عجله دارم، بدون گوش دادن به اعتراض دیگران، بلیت خودتون رو بخرید.
هنگام سوار شدن:
1- اگه ایستگاه اول بودید و مسافر زیاد بود، هر طور شده خودتونو به نزدیكی در برسونید و به محض باز شدن در به طرف اولین صندلی خالی خیز بردارید
2- اگه ایستگاههای بین راه سوار شدید به علت اینكه جای خالی كمتر از مسافرایی هست كه باید سوار بشند، برای سوار شدن تا اونجایی كه میتونید نفرات جلویی رو هل بدید و به فریاد های آقا چه خبرته؟...آقا هل نده...آی دنده هام شكست...اصلا گوش ندید؛ مهم سوار شدن شماست.
3- وقتی خودتون سوار شدید، یكی از میله هارو محكم بچسبید. ثابت جاتون بایستید و به آقا برو جلوی دیگران توجه نكنید.
درون قطار:
1- همونطور كه ایستادید با آرنجتون به پهلوی بغل دستیتون فشار بیارید اگه اعتراض كرد بگید...آقا به من چه ..از بغل هل میدند
2- اگه خسته شدید همونجا كه ایستادید بشینید.. ممكنه بعضی ها بگند آقا مگه خونه خالته... توجه نكنید .. اصل اینه كه شما راحت باشید
3- چهار چشمی مراقب باشید ... اگه كسی نزدیكتون از صندلیش داره بلند میشه قبل از اینكه كسی به فكر بیفته سریع به جاش بشینید. تعارف كردن به دیگران معنا نداره.
4- وقتی نشستید اگه یه وقت پیرمردی... مریضی... زن بچه داری.. بالای سرتون ایستاد فورا چشماتون رو بسته و خودتونو به خواب بزنید.
5- برای اینكه حوصله تون سر نره با بغل دستیتون شروع به حرف زدن كنید. هر چقدر كه می تونید با صدای بلندتر صحبت كنید.. شاید بغل دستیتون مشكل شنوایی داشته باشه.. شاید بغل دستیتون به انحای مختلف بخواد از زیر بار حرف زدن در بره ... شما نذارید و مدام حرف بزنید.
هنگام پیاده شدن:
1- چند لحظه قبل از رسیدن به مقصد از جاتون بلند شید... با زور بقیه رو كنار بزنید و خودتون رو به نزدیك در برسونید.
2- وقتی در باز شد چون بیرونی ها می خوان به زور بیان تو، شما زودتر با مشت و لگد و فشار راهتون رو باز كرده و پیاده بشید.
3- وقتی پیاده شدید با سرعت یه دونده صد متر خودتونو به پله های برقی برسونید. شما باید اولین كسی باشید كه به بالا میرسد.
سایت تابناك- اسماعیل تقوایی
زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.
پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.
زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.
15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.
صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.
قتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.
کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.
زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.
کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟
زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!
3 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده .
5 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.
14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه
25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای زیادی درباره این موضوع می دونه و زیاد با این قضیه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم ... !
حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم !
اما افسوس كه قدرشو ندونستم ...... خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !
حالا اگه اون هست و تو هم هستی یه خورده ......
آموزگارعشقمی ، شاگردممتازت منم
درس وفا می خوانم ویار غزلسازت منم
با ساز من دل می بری از عاشقان روی خود
تادركلاس دلبری ، افسانه پردازت منم
مشق محبت می كنم اما تو خطش می زنی
شاید سرآغازمنی شاید سرآغازت منم
مهری به تكلیف شبم،باشد نگاه دلكشت
روزی كه نام اولین در دفتر رازت منم
ای مرغ عشق از بوی گل آید صدای بال تو
در جشن میلاد وفا مسحور آوازت منم
لبها به شادی بشكفد در محفل ما بعد از این
ای غم نیا ای غم نبا ،بنیان براندازت منم
پیروز گردد عشق تو در دادگاه حسن او
افسركه تا اوج جنون شاهد به پروازت منم
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گرانقیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی میگذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان، یک پسربچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت تا او را به سختی تنبیه کند..
پسرک گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت : ”اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند، هر چه منتظر ایستادم و از رانندگان کمک خواستم، کسی توجه نکرد. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم برای اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم.”
مرد متاثر شد و به فکر فرو رفت.. برادر پسرک را روی صندلیاش نشاند، سوار ماشینش شد و به راه افتاد..
در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما، پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند!
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند؛ اما بعضی اوقات زمانی که ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور می شود پاره آجری به سمت ما پرتاب کند.
www.asheghaneha.ir منبع
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت:
ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد:
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری... ... میخوری تو و هفت جد آبادت، خجالت نمیکشی؟

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحشهای مرد عصبی شود و عکسالعملی نشان دهد، همانطور مؤدبانه
و متین ادامه داد:
خیلی عذر میخوام فکر نمیکردم این همه عصبی و غیرتی بشین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و
لذت میبرن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش
گذشتم.
همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد...
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
تبلیغات 





